یه جای دنج واسه قرار گذاشتن
دیروز یکی از دوستای دوره دانشگاه بهم زنگ زد کلی خوشحال شدم
خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم از وقتی که مسئله مالی باعث شد
که راه منو اون از هم جداشه ...
خرج دانشگاه سنگین بود اون ادامه داد و من نتونستم پابه پاش جلو برم
حالا اونجوری که می گفت ترمی که میاد آخرین ترم تحصیلیشه
ازم خواست تا یه جایی همدیگه رو ببینیم
یه کافی شاپ در بالاترین نقطه شهر
ولی اون نمی دونست که من دیگه از اونجاها دل کندم
به قول بچه ها جایی که اون دعوتم کرده بود واسه ورزش چشم مناسبرین جا بود
ولی من بهش گفتم اگه می خوایی منو ببینی باید جایی که من میگم بیایی
اونم قبول کرد
می دونین کجا بردمش ؟
قبرستــــــــــــون ... !!!
آره تعجب نکنید جایی که به هر آدم متفکری آرامش میده
وقتی میری اونجا به راحتی از دنیا دل می کنی
به خصوص قبرهای آماده رو که می بینی و به این فکر می کنی که
روزی خودت باید تو یکی از اونا بخوابی
حالتو دگرگون می کنه
چرا ما آدما یاد گرفتیم که همیشه تو مناسبت خاصی به خدا نزدیک بشیم
مثلا تو ماه رمضون خودمونو مجاب به رعایت برخی اصول می کنیم
و وقتی تموم شد بازم روز از نو روزی از نو
به خدا داریم به خودمون ظلم می کنیم
با دوستم در مورد خیلی چیزا حرف زدیم
خیلی بزرگ شده بود دیگه از اون حرفای بچگانه از طرف جفتمون خبری نبود
سالهایی که از عمرمون گذشته بود باعث این همه تغییر شده بود
قرار دیروز خیلی واسم سنگین بود
چشممونو به خیلی جاها و خیلی چیزا باز کرد
از این به بعد همه قرارهای کاری و دوستانه ام
یه جورایی باید به قبرستون ختم بشه ...
ببخشید که اینجوری به مبحث مرگ پرداختم
ولی اجتناب ناپذیره و نمی شه ازش فرار کرد و واسه هممون هست
پس بهتره از الان واسش برنامه ریزی کنیم تا غافلگیر نشیم
دوستتون دارم
در پناه حق...
منتظر نظرهای سازنده شما هستم ... 
